آداب
10- ادب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
هرگز نشد رسول خدا صلى الله عليه و آله با كسى مصافحه كند و آن حضرت زودتر دست خود را از دست وى بكشد. بلكه صبر مى كرد تا طرف دست آن حضرت را رها سازد. ديده نشد پيش روى كسى پاى خود را دراز كند. خطبه اش از همه كوتاهتر و از بيهوده گويى بر كنار بود و مردم آن جناب را به بوى خوش كه از وى به مشام مى رسيد مى شناختند. وقتى با كسى مى نشست تا او حضور داشت ، لباس و زينت خود را از تن خارج نمى ساخت .(26)
امام رضا (عليه السلام ) درباره سنن و سيره و شمايل رسول اكرم عليهم السلام ، مطالب مبسوطى روايت فرموده اند كه خلاصه آن چنين است :
... امام حسين (عليه السلام ) فرمود: از پدرم (عليه السلام ) درباره وضع ورود حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) سوال كردم . پدرم فرمود: وقتى به منزل مى رفت وقت خود را سه قسمت مى كرد، يك قسمت براى خداوند تبارك و تعالى ، يك قسمت براى خانواده و يك قسمت نيز براى خود، سپس قسمت خود را بين خود و مردم تقسيم مى كرد، و چيزى از آن را از ايشان دريغ نمى فرمود، و در مورد قسمت امت ، روش آن بزرگوار اين بود كه اهل فضل را با اجازه دادن به آنها به اندازه فضلشان در دين ، بر ديگران ترجيح مى داد. بعضى از آنان ، يك حاجت داشتند، بعضى دو حاجت و بعضى بيشتر، پس به آنها مى پرداخت و آنان را نيز- به آنچه كه باعث اصلاحشان و اصلاح امت بود، از جمله با جويا شدن از احوالشان و نيز گفتن مطالب لازم - مشغول مى كرد و مى فرمود: افراد حاضر به افراد غائب ابلاغ كنند و هر كس به من دسترسى ندارد، حاجتش را به من برسانيد؛ زيرا هر كس نياز نيازمندى را كه خود قادر نيست نياز خود را به حاكم برساند، در نزد حاكم مطرح كند خداوند او را در قيامت ثابت قدم كند. نزد آن حضرت فقط همين مطالب مطرح مى شد و از هيچ كس چيزى جز اينها قبول نمى فرمود. مردم همچون پيشاهنگان جستجوگر وارد مى شدند و دين شناس و قادر به هدايت ديگران و با دست پر خارج مى شدند.
حضرت فرمودند: درباره خروج رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اينكه پس از خارج شدن چه مى كردند سوال كردم ، پدرم فرمود: رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) زبان خود را، جز در مواردى كه به ايشان مربوط مى شد، حفظ و مردم را با خود مانوس مى كرد و آنان را از خود نمى راند. كريم و بزرگ هر قومى را رئيس آنان قرار مى داد، از مردم برحذر بود بدون اينكه خوشرويى خود را از آنان دريغ كند، از اصحاب خود سراغ مى گرفت و تفقد مى فرمود و از مردم در مورد مسائلى كه بين آنان بود سوال مى كرد، نيكى را تحسين و تاييد، و بدى را تقبيح و بى ارزش مى كرد. ميانه رو و يكسان بود، در حق كوتاهى و از حق تجاوز نمى كرد و اطرافيان حضرتش از بهترين مسلمانها بودند. برتر و بالاتر از همه نزد آن حضرت آن بود كه خيرش به همه مى رسيد و هر كس با ديگران بهتر همدردى و كمك مى كرد نزد آن حضرت مقام و منزلتى بزرگتر داشت .
امام حسين (عليه السلام ) فرمود: درباره نشستن حضرت سوال كردم ؟ فرمود: در نشستن و برخاستن به ذكر مشغول بود، هرگاه به مجلسى وارد مى شد، در آخر مجلس مى نشست و همواره به اين كار دستور مى داد، با همنشينان خود يكسان برخورد مى كرد تا كسى گمان نبرد كه ديگرى نزد آن حضرت گراميتر است ، هر كس با آن حضرت همنشين مى شد حضرت در مقابل او آن قدر صبر مى كرد كه اول خود او بلند شود و مجلس را ترك كند. هر كس از آن حضرت حاجتى مى خواست يا با دست پر باز مى گشت يا در جواب ، با گفتارى نرم و ملايم مواجه مى شد، از خلق و خوى ايشان همه بهره مند بودند، براى مردم همچون پدرى مهربان بود، در مورد حق ، همه در مقابل ايشان يكسان بودند، مجلس ايشان ، مجلس حلم ، حيا، صداقت و امانت بود، صدا در آنجا بلند و از كسى هتك حرمت و لغزش كسى بازگو نمى شد، همه بر اساس تقوا با هم برابر و به هم پيوسته و متواضع بودند، افراد بزرگتر را احترام و به اطفال مهربانى مى كردند و حاجتمندان را بر خود ترجيح ، و غريبان را پناه مى دادند.
پرسيدم : رفتارشان با همنشينان خود چگونه بود؟ فرمودند: دائما خوشرو و ملايم و خوش برخورد بود. سخت گير، داد و فرياد كن و بد زبان نبود، نه عيبجو بود و نه ستايشگر. در مقابل آنچه دوست نمى داشت خود را به غفلت مى زد و به روى خود نمى آورد، كسى از ايشان نااميد نمى شد. سه كار را كنار گذاشته بود: جدل ، زياده روى و آنچه كه به ايشان مربوط نمى شد. سه كار را درباره مردم انجام نمى داد: كسى را مذمت و تقبيح نمى كرد، لغزشها و مسائل پنهانى افراد را دنبال نمى كرد و در موردى سخن مى گفت كه اميد ثواب داشت . وقتى سخن مى گفت همه ساكت بودند و كسى كوچكترين حركتى نمى كرد و هر گاه سكوت مى كرد، ديگران سخن مى گفتند. در حضور ايشان ، مجال سخن گفتن را از يكديگر نمى گرفتند. اگر كسى در خدمت آن حضرت صحبت مى كرد، بقيه سكوت مى كردند تا سخن او تمام شود، بعد به كلام اولشان بر مى گشتند. از هر چه ديگران را مى خندانيد مى خنديد، و از هر چيز كه ديگران تعجب مى كردند تعجب مى كرد، در مقابل افرادى كه در گفتار و درخواست ، رفتار درستى نداشتند صبر مى كرد و مى فرمود: وقتى حاجتمندى را ديديد كه در پى برآوردن نياز خويش است او را كمك كنيد)). كلام كسى را قطع نمى كرد مگر زمانى كه خود قطع كند يا وقت بگذرد كه در اين صورت كلامش را يا با نهى و يا با برخاستن از مجلس قطع مى كرد.
شيخ صدوق گويد: اين حديث براى من از مشايخ به اساتيد مختلف روايت شده است .(27)
غزالى نيز در احياء علوم الدين فصلى مشبع به اين موضوع اختصاص داده است كه ما خلاصه آن را از ترجمه زيبا و بسيار جالب محمد خوارزمى از دانشمندان سده هفتم هجرى نقل مى كنيم :
اول بيان تاديب بارى تعالى او را به قرآن ايراد كنيم ؛ پس بيان جوامعى از محاسن اخلاق او؛ پس بيان جمله اى از آداب و اخلاق او؛ پس بيان خنده و سخن او؛ پس بيان اخلاق و آداب او در طعام ؛ پس بيان اخلاق و آداب او در لباس ؛ پس بيان عفو او با قدرت ؛ پس بيان شجاعت و كارزار او؛ پس بيان تواضع او.
بيان تاديب حق تعالى دوست و برگزيده خود محمد را به قرآن . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بسيار تضرع و زارى نمودى و پيوسته درخواستى از خداى عزوجل تا او را به محاسن آداب و مكارم اخلاق مزين گرداند و در دعا گفتى اللهم حسن خَلقى و خُلقى و گفتى اللهم جنبنى منكرات الاخلاق . پس خداى دعاى وى مستجاب نمود و قرآن بر وى فرو فرستاد، و او را بدان ادب آموخت ؛ پس خوى او قرآن بود.
و خداى عزوجل او را به قرآن ادب فرمود به مثل قول خود: خذ العفو واْمر بالعرف و اءعرض عن الجاهلين و قول او: ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و و اصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور و فاعف عنهم و اصفح ان الله يحب المحسنين و وليعفوا وليصفحوا اءلا تحبون اءن يغفر الله لكم
و پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در تاديب و تهذيب مقصود اول بوده است ، پس ، از او بر همه خلق نور فايض شد؛ زيرا او به قرآن تاديب شد و به سبب آن ادب يافت ، و مردم را با قرآن راهنما شد. و براى آن گفت : ((بعثت لاتمم مكارم الاخلاق پس او خلق را در محاسن اخلاق ترغيب كرد. آنگاه چون بارى تعالى حسن خلق او را به درجه كمال رسانيد، بر وى ثنا گفت و فرمود: و انك لعلى خلق عظيم . پس پاكى و دورى از عيب وى راست كه شان وى در غايت عظمت است و احسان وى در نهايت كمال .
بيان جمله اى از محاسن اخلاق او (صلى الله عليه و آله و سلم ). كه يكى از علما جمع فرموده است و از اخبار التقاط كرده و گفته كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) حليمترين مردمان بود و دليرتر و عادلتر و عفيفتر، هرگز دست او نبسوده است دست زنى كه در ملك او يا نكاح او يا خويشاوند او يا محرم او نبوده . او سخى تر مردمان بود. از آنچه خداى عزوجل بدو دادى جز قوت يكساله نگرفتى . و هيچ چيز از وى خواسته نشدى كه نه بدادى ، پس بر قوت يكساله خود بازگشتى و از آن هم ايثار كردى ، تا بسى بودى كه پيش از گذشتن سال محتاج شدى ، اگر چيزى ديگر به وى نرسيدى . و نعلين خود بدوختى ، و جامه را پيوند زدى ، و خدمت اهل خود به نفس خود كردى و شرمروى تر از همه مردمان بود، چشم خود را در روى كسى ثابت نداشتى . و دعوت آزاد و بنده را اجابت فرمودى . و هديه قبول كردى ، اگر چه جرعه اى شير بودى ، و بر آن مكافات فرمودى ، و از آن تناول نمودى ، و از اجابت مسكين ننگ نداشتى ، و براى پروردگار خود در خشم شدى ، نه براى خود. و بر وى عرضه داشتندى كه اگر طايفه اى را از مشركان با خود يار كردى مشركان ديگر را استيصال توانستى كرد، و اصحاب او در آن حال در غايت قلّت بودند و محتاج بدان كه يك آدمى به جمعشان در افزايد؛ با مسيس حاجت ، او آن معنى روا نداشت و گفت : ((ما از مشركان يارى نخواهيم .))
از نان گندم سه روز متوالى سير نخوردى تا آنگاه كه به لقاى خداى تعالى رسيدى ، از روى ايثار، نه از روى درويشى و بخل : دعوت وليمه را اجابت فرمودى . و بيماران را بپرسيدى . و در جنازه ها حاضر شدى . و بنده خود را يا غير بنده را بر مركب پس خود بنشاندى . و بر آنچه ميسر شدى از مركبان برنشستى ، گاهى بر اسب ، و گاهى بر اشتر، و گاهى بر بغله شهبا، و گاهى بر درازگوش ، و گاهى پياده رفتى پاى برهنه . و براى عيادت بيماران تا اقصاى مدينه برفتى . و بوى خوش را دوست داشتى ، و بوى بد را كراهيت داشتى . و با درويشان همنشينى كردى . و با مسكينان طعام خوردى . و اهل فضل را كرامت فرمودى . و اهل شرف را به نيكويى تاءلف نمودى و صلت رحم را به جاى آوردى . و بر كس جفا نكردى . و معذرت معذرت كننده قبول كردى و در مزاح خوض نمودى و جز حق نگفتى . بخنديدى بى قهقهه . و از اشتران و گوسفند دوشانيدى كه قوت اهل او از شير ايشان بودى . و بندگان و پرستاران داشتى كه در خوردنى و پوشيدنى با ايشان برابر بودى . هيچ وقتى از اوقات او جز در كار خداى ، يا در چيزى كه در صلاح نفس او از آن چاره نبودى ، نگذشتى . در باغهاى ياران خود برفتى . درويش را براى درويشى و زمانت او حقير نداشتى . و از پادشاهى براى ملك او نترسيدى ، و اين و آن را به خداى دعوت كردى بر يك طريق .
و حق تعالى سيرت فاضله و سياست كامله در ذات وى جمع گردانيده بود، با آنكه خواندن و نبشتن ندانست . در شهرهاى نادانى و صحراها، در تهيدستى و در رعايت گوسفندان نشو و نما يافت ، بى مادر و پدر؛ پس خداى عزوجل وى را همه محاسن اخلاق بياموخت ، و ترك فضول بدو تعليم كرد.
هرگز زنى و خدمتكارى را نفرين نفرمود. و در حرب وى را گفتند: يا رسول الله ، اگر مشركان را لعنت فرمايى . گفت : مرا براى رحمت فرستاده است نه براى لعنت . و چون از وى درخواستندى كه بر مسلمانى يا بر كافرى ، بعموم يا بخصوص ، دعاى بد گويد، از آن عدول نمودى و دعاى نيك گفتى ، و از بديى كه در حق او كردندى هرگز انتقام نكشيدى ، مگر آنكه حرمت الهى بودى . و هرگز كسى بر او نيامدى ، از آزاد يا بنده ، كه نه در حاجت او قيام نمودى . انس گفت : به حق آنكه او را به حق بعث فرموده ، كه در چيزى كه كراهيت داشتى مرا هرگز نگفتى كه چرا كردى ؛ هرگز جاى خفتن را عيب نكرد؛ اگر فراشى براى وى بگستردندى بخفتى ، و اگر نگستردندى بر زمين تكيه زدى .
و از خويهاى او اين بود كه هر كه را بديدى به سلام ابتدا نمودى . و هر كه براى حاجتى با وى بايستادى ، با او صبر كردى تا بازگردنده او بودى . و چون كسى را از ياران خود بديدى مصافحه آغاز كردى ، پس دست او بگرفتى و انگشتان خود را با انگشتان او به هم بياميختى . و برنخاستى و ننشستى مگر به ذكر حق تعالى . و كسى بر او ننشستى در حالى كه در نماز بودى كه نه نماز را تخفيف كردى و روى بدو آوردى و گفتى : حاجتى هست ؟ و چون از حاجت او فارغ شدى به نماز مسارعت نمودى . و جاى او از جاى اصحاب دانسته نشدى ؛ زيرا هر جايى كه رسيدى بنشستى . و هرگز ديده نشد كه ميان ياران پاى دراز كردى چنانكه بر كسى جاى تنگ شدى و اكثر آنچه بنشستى برابر قبله بودى ، و كسى را كه بر وى در آمدى كرامت فرمودى ، تا بدان حد كه بسى بودى كه جامه خود بگستردى براى آن كس كه با وى قرابتى و رضاعى نداشتى و او را بر آن نشانيدى و بالشى كه زير او بودى بر درآينده ايثار نمودى . چنانكه شنيدن و گفتن و لطف مجلس او و روى آوردن او همه همنشينان را بودى . و مجلس او مع ذلك مجلس شرم و صبر و تواضع و امانت بود. و حق تعالى گفت : فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك و ياران را به كنيت خواندى براى اكرام و استمالت دلهاى ايشان . و كسى را كه كنيت نبودى كنيت معين فرمودى ، پس او را به كنيت خواندى براى اكرام . و دورترين مردمان بود از خشم ، و نزديكترين ايشان به رضا. و مهربانترين ايشان بود در حق مردمان و بهترين و سودمندترين ايشان . و در مجلس او آوازها بلند نشدى و چون از مجلس برخاستى گفتى : سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك
بيان سخن او (صلى الله عليه و آله و سلم ) و خنده او. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در سخن فصيحترين و شيرينترين مردمان بود. و گفتى : من فصيحتر عربم ، و اهل بهشت بر لغت محمد سخن گويند. و اندك سخن و نرم گفتار بود، و چون در سخن آمدى بسيار نگفتى ، و سخن او چون مهره هايى بود كه در سلك كشيده شود.
گفته اند كه سخن او كوتاهترين سخن هاى مردان بود، و با كوتاهى سخن كل مراد خو را در آن جمع كردى . و كلمات جامع گفتى بى افراط و تفريط، و ميان دو سخن توقف نمودى ، چنانكه شنونده آن را ياد گرفتى و بسيار خاموش بودى ، در غير حاجت سخن نگفتى ، و منكر بر زبان نراندى ، و در خشم و خشنودى جز حق بر لفظ وى نرفتى ، و از كسى كه سخن بد گفتى اعراض نمودى ، و اگر در سخن مضطر شدى به گفتن چيزى كه آن را كراهيت داشتى ، به كنايت ياد كردى و چون خاموش شدى همنشينان او سخن گفتندى ، و به جد و نصيحت پند دادى و تبسم و خنده او در روى اصحاب بيش از ديگر مردمان بود، و تعجب او در سخن ايشان زايدتر بود، و آميختن نفس او بديشان افزونتر. و گاهى بودى كه چنان بخنديدى كه دندانهاى خرد او پيدا آمدى ، و خنديدن ياران پيش او تبسم بودى ، از روى اقتداى بر او و بزرگداشت او. گفته اند: او بسيار تبسمترين و خوشدلترين مردمان بودى تا آنگاه كه قرآن بر وى نازل گشتى ، يا ذكر قيامت پيش او برفتى ، يا به خطبه اى موعظه گفتى ، اگر پند دادى بجد دادى ، و اگر در خشم شدى جز براى خداى تعالى در خشم نشدى ؛ و همچنين بودى در همه كارهاى خود.
بيان اخلاق و آداب او (صلى الله عليه و آله و سلم ) در طعام . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آنچه بيافتى تناول كردى . و دوست ترين طعام نزديك او آن بودى كه بر آن دستها بسيار وارد شدى . و چون خوان نهاده شدى گفتى : بسم الله اللهم اجعلها نعمه مشكوره نصل بها نعمه الجنه و بسيار بودى كه چون به چيز خوردن نشستى ، هر دو زانو و قدم را فراهم آوردى ، چنانكه نمازكننده الا آنكه زانويش بالاى زانوى ديگر و يك قدم بالاى قدم ديگر بودى . و گفتى : اءنا عبد آكل كما ياءكل العبد، و اءجلس كما يجلس العبد. و غذاى گرم نخوردى و گفتى : انه غير ذى بركه ، و ان الله تعالى لم يطعمنا نارا، فابردوه و از نزديك خود خوردى . و به سه انگشت تناول فرمودى ، و بسى بودى كه به انگشت چهارم استعانت نمودى . و هرگز طعامى را ننكوهيدى ، اگر او را خوش آمدى بخوردى ، و اگر خوش نيامدى بگذاشتى ، و اگر كراهيت داشتى به نزديك ديگرى مكروه نگردانيدى . و چون از طعام فارغ شدى بگفتى : اللهم لك الحمد، اطعمت و اشبعت و ارويت ، لك الحمد غير مكفور و لا مودع و لا مستغنى عنه و آب به سه نوبت بخوردى ، و در اول آن سه تسميه گفتى ، و در آخر آن سه تحميد گفتى و آب را بمكيدى مكيدنى ، و بنهيب نخوردى ، و آوندى بر آن آوردند كه در آن انگبين بود و شير، از خوردن آن ابا نمود و گفت : دو شربت در يك دفعت ، و دو نانخورش در يك آوند. پس گفت كه حرام نمى كنم ، وليكن فخر كردن را و حساب كردن را به فضول دنيا در فردا كراهيت دارم و تواضع را دوست دارم ؛ چه كسى كه براى خداى تواضع كند، خداى عزوجل وى را بلند گرداند. از ايشان اهل خانه طعام نخواستى و تشهى ننمودى ؛ اگرش بدادندى بخوردى و قبول كردى و بستدى . بسى بودى كه برخاستى و طعام و شراب خود از اهل خانه بستدى .
بيان آداب و اخلاق او (صلى الله عليه و آله و سلم ) در لباس . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آنچه يافتى از جامه ها بپوشيدى ، از ازار و ردا و يا پيراهن و جبه و غير آن . جامه هاى سبز او را خوش آمدى . و بيشتر جامه او سفيد بودى ، و گفت : زندگان را از سفيد بپوشانيد و مردگان را از آن كفن سازيد. و چون جامه پوشيدى از راست پوشيدى و گفتى : الحمد لله الذى كسانى ما اءوارى به عورتى و اءتجمل به فى الناس و چون جامه بكشيدى از چپ كشيدى ، و بر بوريابى كه زير آن چيز ديگرى نبودى بخفتى .
بيان عفو او (صلى الله عليه و آله و سلم ) با قدرت . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) حليمتر مردمان بود، و در عفو با قدرت راغبتر، تا به حدى كه روزى قلاده هاى زر و نقره به خدمت وى بردند و او آن را ميان ياران خود قسمت كرد. پس مردى از اهل باديه برخاست و گفت : اى محمد، اگر خداى عزوجل تو را عدل فرموده است ، نمى بينم كه عدل مى كنى . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : ويحك ، فمن يعدل عليك بعدى ؟ و جابر روايت كرد كه پيغامبر روز حنين نقره به مردمان مى داد در جامه بلال ، مردى وى را گفت : اى پيغامبر خداى ، عدل كن . گفت : ويحك ، فمن يعدل اذا لم اعدل ؟ فقد خبت اذا و خسرت ان كنت لا اعدل و پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در حربى بود، و در حالى كه مسلمانان از وى غافل بودند، مردى با شمشير بيامد و بر سر پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بايستاد و گفت : كه نگاه دارد تو را از من ؟ گفت : خداى عزوجل . شمشير از دست آن مرد بيفتاد. پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شمشير وى را بر گرفت و گفت : تو را از من كه نگاه دارد؟ گفت ، بهترين گيرنده اى باش . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : بگو اشهد ان لا اله الا الله او گفت : نگويم ، الا آن است كه با تو كارزار نكنم و با تو نباشم و با قومى كه با تو قتال كنند هم نباشم . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وى را بگذاشت . و او به قوم خود پيوست و گفت : از بهترين مردمان نزد شما آمده ام . و پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قسمتى كردى ، و مردى از انصار گفت : كه اين قسمتى است كه براى رضاى خداى تعالى نيست . آن را بر پيغامبر گفتند، روى او سرخ گشت و گفت : رحمت خداى بر برادرم موسى باد، كه او را بيش از اين برنجانيدند و صبر كرد.
بيان اغضاى او (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر آنچه كراهيت داشت . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مشافهت كس را چيزى نگفتى كه كراهيت داد. مردى به خدمت وى آمد با جامه زرد كه آن را كراهيت مى داشت ، و او را چيزى نگفت تا آنگاه كه بيرون رفت ، پس بعضى مردمان را گفت : اگر وى را بگوييد كه اين زردى بگذارد نيكو باشد. و اعرابيى در مسجد كميز كرد در حضور او، صحابه قصد آن كردند كه وى را ادب كنند، گفت : ((لا تزرموه )) پس گفت : ان هذه المساجد لا تصلح لشى ء من القذر و البول و الخلاء و در روايت ديگر آمده است : قربوا و لا تنفروا.
و روزى اعرابيى بيامد و از وى چيزى درخواست و او را بداد، پس گفت : در حق تو احسان كردم ؟ اعرابى گفت : نه احسان كردى و نه اجمال . مسلمانان از اين سخن در خشم شدند و قصد وى كردند، پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : دست باز داريد. پس برخاست و در خانه رفت ، و اعرابى را بخواند و در عطاى خود مزيد فرمود. پس گفت : نيكو كردم ؟ گفت : آرى . خداى عزوجل تو و اهل و عشيره تو به خير كناد. پيغامبر گفت : انك قلت ما قلت ، و فى نفس اصحابى شى ء من ذلك ، فان اءحببت فقل بين ايديهم ما قلت بين يدى حتى يذهب من صدورهم ما فيها عليك گفت : چنين كنم . و چون روز ديگر بود، با شبانگاه آن روز، بيامد. پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : اين اعرابى كلمه اى گفت ، ما او را مزيد فرموديم ، گفت : راضى شدم ، اعرابى گفت : همچنين است كه مى گويى ، خداى عزوجل تو و اهل و عشيره تو به خير كناد. پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : داستان من و داستان اين اعرابى چون داستان مردى است كه ناقه اى داشت و از او برميد، و مردمان از پس وى برفتند، و از ايشان جز رميدن ناقه زيادت نشد. پس صاحب ناقه گفت كه مرا با ناقه من بگذاريد كه من بر او رفيقترم و به حال او داناترم . پس قدرى از گياه زمين براى او به دست گرفت و او را باز گردانيد و هوى هوى مى گفت تا بيامد، پس بگرفت و بخوابانيدش و پالان بر پشت وى نهاد و بر نشست . و من اگر به شما بگذاشتمى آن ساعت كه او گفت آنچه گفت ، شما او را بكشتيدى و او در آتش رفتى .
بيان سخاوت وجود او (صلى الله عليه و آله و سلم ). پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) جوانمردترين و سخيترين مردمان بود. وجود او در ماه رمضان چون بادِ وَزان بودى . هيچ چيزى نگاه نداشتى و على (عليه السلام ) چون پيغامبر را صفت كردى گفتى : جوانمردترين مردمان بود و پردلترين ايشان و راستگوترين و باوفاترين ايشان . و نرم جانبتر و كريم عشرت تر از همه بود؛ هر كه او را ناگاه بديدى بترسيدى ، و هر كه با او مخالطتى اتفاق افتادى و معرفتى حاصل شدى دوست وى گشتى ؛ صفت كننده او گويد: پيش از او و پس از او مثل او نديده ام . هرگز از وى چيزى خواسته نشد كه ((لا)) بر زبان وى رود. و نود هزار درهم بر وى آوردند، آن را بر حصيرى ريخت و قسمت كردن گرفت ، و هيچ سائلى را رد نفرمود تا از آن فارغ شد.
و مردى به خدمت وى آمد و چيزى درخواست ، گفت : نزديك من چيزى نيست ، و ليكن بخر و بر من حوالت كن ، هرگاه كه چيزى به من رسد به تو دهم . عمر گفت : آنچه مقدور تو نيست خداى عزوجل تو را تكليف نفرموده است . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن سخن را كراهيت داشت . پس آن مرد گفت : بده و از خداوند عرش براى كم دادن مترس . پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تبسم فرمود، و اثر شادى در روى مباركش پديد آمد.
بيان شجاعت او (صلى الله عليه و آله و سلم ). پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دليرتر مردمان و شجاع ترين ايشان بود. على (عليه السلام ) گفت كه روز بدر خود را ديدم در حالى كه به پيغامبر مى پناهيدم ، و نزديكترين كس به دشمن او بود، و باءس او در آن روز از همه قويتر بودى . و آمده است كه اندك سخن بود. و در جنگ قويتر از همه مردمان بودى . و شجاع آن كس بودى كه در حرب بدر بدو نزديك شدى ، براى آنكه او به دشمن نزديك بودى . و سخت حمله بودى . و چون روز حنين مشركان به وى محيط شدندى گفتى :
انا النبى لا كذب انا ابن عبدالمطلب
و آن روز هيچ كس با شدت تر از او ديده نشد.
بيان تواضع او (صلى الله عليه و آله و سلم ). پيغامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با علو منصب خود متواضعترين مردمان بود. بر درازگوشى كه گليمى بر آن بودى بر نشستى ، و مع ذلك ديگرى را پس خود بنشاندى . و بيمار را بپرسيدى ، و جنازه ها را مشايعت نمودى ، و دعوت بنده را اجابت فرمودى ، نعلين بدوختى ، و جامه را به يكديگر پيوند زدى ، و در خانه خود با اهل خود در حاجتى كه بودى كار كردى . و ياران او براى او برنخاستندى ، بدانچه دانسته بودند كه او كراهيت دارد. و چون بر كودكان بگذشتى سلام گفتى . و مردى را پيش وى آوردند، از هيبت او لرزه بدان مرد افتاد، پس گفت : هون عليك فلست بملك ، انما اءنا ابن امراءه من قريش كانت تاءكل القديد و ميان ياران خود نشستى ، و با ايشان آميخته چنان شدى كه يكى از ايشان است . پس اگر غريبى بيامدى او را از ميان ايشان نشناختى تا آنگاه كه بپرسيدى . پس از آن از وى درخواستند كه در جايى نشيند كه غربا وى را بشناسند، پس دكانى از گل براى وى بنا كردند، و بر آن مى نشستى . و عايشه گفت : تكيه زده تناول فرماى كه آن بر تو آسانتر باشد، پس سر نشيب كرد تا آنكه نزديك بود كه پيشانى او بر زمين رسد، پس گفت : بل آكل كما ياءكل العبد و اءجلس كما يجلس العبد
و هيچ كس از ياران او و غير ايشان وى را نخواندى مگر گفتى : لبيك . و چون با مردمان نشستى : اگر در معنى آخرت سخن گفتندى ، با ايشان در آن معانى موافقت نمودى ؛ و اگر در معانى طعام و شراب خوض كردندى ، با ايشان سخن گفتى ؛ و اگر در كار دنيا سخن گفتندى ، از راه رفق و تواضع با ايشان سخن گفتى و گاه گاه پيش او شعرها خواندندى و از كارهاى جاهليت ياد كردندى و بخنديدندى و او نيز بر سبيل موافقت تبسم فرمودى ، و ايشان را جز از حرامى باز نداشتى ...(28)
11- ادب امامان عليهم السلام
از حضرت اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) نقل شده است :
روزى بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد شدم و او در يكى از حجره هايش بود. ابتدا اذن ورود خواستم ، حضرت اذن ورود داد و من وارد شدم ، سپس فرمود: يا على خانه ، خانه توست و نياز به اجازه نيست . گفتم : يا رسول الله ، دوست داشتم اجازه بگيرم . پيامبر فرمود: يا على چيزى را دوست دارى كه خدا دوست دارد و ادب الهى را رعايت كردى .(29)
امام حسين (عليه السلام ) به احترام امام حسن (عليه السلام ) هيچ گاه در حضور او لب به سخن نمى گشود. همين طور برادرش محمد بن حنيفه در محضر امام حسين (عليه السلام ) به احترام او سخن نمى گفت .(30)
على (عليه السلام ) مى فرمايد:
حسن (عليه السلام ) در زمان حيات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا ابوالحسين ، و حسين (عليه السلام ) مرا ابوالحسن صدا مى كرد و آن دو پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را پدر خطاب مى كردند. هنگامى كه رسول خدا از دنيا رفت مرا پدر صدا مى كردند.(31)
كنيزى شاخه گلى براى امام حسن (عليه السلام ) آورد، امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم . سوال شد چرا در مقابل يك شاخه گل او را آزاد كردى ؟ حضرت فرمود: اءدبنا الله تعالى ، فقال : و اذا حييتم بتحيه فحيوا باحسن منها... و كان اءحسن منها اعتاقها(32)
امام زين العابدين (عليه السلام ) فرمود:
به شدت بيمار شدم . پدرم فرمود: چه ميل دارى ؟ گفتم : ميل دارم از جمله كسانى باشم كه در مقابل آنچه پروردگارم براى من در نظر گرفته چيزى را پيشنهاد نكنم ؛ يعنى به انتخاب او راضى باشم . پدرم فرمود: آفرين بر تو كه شبيه ابراهيم خليل (عليه السلام ) هستى ، هنگامى كه او در ميان آتش بود جبرئيل گفت : چه نياز دارى ؟ ابراهيم (عليه السلام ) فرمود: چيزى به پروردگارم پيشنهاد نمى كنم ، او خودش مرا كفايت مى كند و بهترين وكيل است .(33)
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است :
حضرت على (عليه السلام ) به امام حسن (عليه السلام ) فرمود: پسرم ، برخيز و خطبه بخوان (سخنرانى كن ) تا سخنت را بشنوم . حضرت فرمود: اى پدر، چگونه سخن بگويم و حال آنكه من چهره ات را مى بينم و از شما حيا مى كنم .(34)
12- سيره معصومان در برابر بى ادبان
تحمل بى ادبى و تندخويى و درشتى ديگران يكى از نشانه هاى بزرگوارى انسان است . قرآن كريم يكى از ويژگيهاى عبادالرحمن را همين مى داند: و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما(35) امامان معصوم كه مظهر بزرگوارى و ادب بودند همواره در برخورد با جاهلان به گونه اى رفتار مى كردند كه جاهلان منقلب مى شدند و تحولى در عمق جانشان ايجاد مى شد.
در ايامى كه حضرت على (عليه السلام ) زمامدار كشور اسلامى بود گاه و بيگاه به بازار مى رفت و به مردم و كسبه تذكراتى مى داد و متخلفان را با شلاق تهديد مى كرد.
روزى هنگام عبور از بازار خرمافروشان كنيزى را گريان ديد و علت گريه اش را پرسيد جواب داد: من خدمتكار خانه اى هستم . از اين مغازه خرما خريدم و به منزل بردم ولى آنها نپسنديدند، آورده ام كه پس بدهم ، فروشنده قبول نمى كند. حضرت به مرد كاسب فرمود: اين خدمتكار است ، از خود اختيارى ندارد، شما خرما را بگير و پولش را برگردان . مرد از حضرت خواست كه در كار او دخالت نكند. به او گفتند: چه مى كنى ، اين اميرالمؤ منين است . مرد خود را باخت و رنگش پريد. فورا خرما را گرفت و پولش را پس داد. سپس خاضعانه به امام عرض كرد: يا على ، مرا ببخشيد و از من راضى باشيد. حضرت فرمود: ما اءرضانى عنك اذا وفيتهم حقوقهم .(36 )
و ذى سفه يواجهنى بجهل و اءكره اءن اءكون له مجيبا
يزيد سفاهه و اءزيد حلما كعود زاد فى الاحراق طيبا
بسا نابخرد كه با من زبان به نادانى بگشايد و من گفتن پاسخ را خوش نمى دارم . وى نادانى فزايد و من دانايى ، همچون عود كه به سوختن خوشبوتر شود.(37)
مردى به نام عصام از شام به مدينه آمد، در مسجد مدينه مردى را ديد با هيبت و جلال ، نظرش را جلب كرد، گفت : اين كيست آنجا نشسته ؟ گويا شخصيتى است . كسى گفت : حسين بن على (عليهما السلام ) است . تا شنيد او حسين بن على است ، آمد روبروى حضرت ايستاد و با كمال وقاحت تا مى توانست حضرت امير و خود آن حضرت را سب كرد و فحش داد. حضرت نگاهى به او كرد. در چهره اش خواند كه او مردى اغفال شده است . همين كه حرفهايش تمام شد فرمود: هل انت من اهل الشام ؟ گفت : بله . حضرت فرمود: مى دانم ، شاميان اين جور هستند. بنابراين تو در شهر ما غريبى ، مهمان ما هستى ، بيا منزل مهمان ما باش ، تو را پذيرايى كنيم ، اگر آذوقه ات كم باشد به تو آذوقه مى دهيم ، اين مرد مى گويد: ناگهان حالتى به من دست داد دوست داشتم زمين شكافته شود به زمين فرو بروم .(38)
ابن اثير مى گويد: امام موسى بن جعفر (عليه السلام )، بدان جهت كاظم (فرو برنده غضب ) نام گرفت كه همواره به كسانى كه به او بدى مى كردند، نيكى مى نمود.(39)
ليس الجمال باءثواب تزيننا ان الجمال جمال العلم و الادب
زيبايى نه به جامه اى است كه خود بدان آراييم ؛ زيبايى ، زيبايى دانش و فرهنگ و ادب است .(40)
13- ثمرات و بركات ادب
ادب از ارزشمندترين سرمايه ها و ميراثهاى حيات آدمى و منشا آثار و بركات بسيارى است . در اينجا به گوشه اى از آثار ادب اشاره مى شود:
الف ) پوشش ضعفها.
على (عليه السلام ) فرمود: حسن الادب يستر قبح النسب (41)
ب ) كم شدن لغزشها.
ادب موجب مصونيت از خطاها و لغزشها مى شود. على (عليه السلام ) فرمود: من كلف بالادب قلت مساويه (42)
ج ) حسن خلق .
ادب موجب خوشرفتارى ، تهذيب اخلاق و اصلاح عادتهاى ناروا مى شود. على (عليه السلام ) فرمود:ثمره الادب حسن الخلق (43)
د) محبوبيت و مقبوليت اجتماعى .
از آثار ادب محبوبيت و مقبوليت اجتماعى است ؛ زيرا ادب مجموعه اى از رفتارهاى زيباست و زيبايى را همگان مى پسندند و انسان باادب را دوست دارند.
14- راههاى تحصيل ادب
الف ) توجه به زشتى برخى امور.
به حضرت عيسى (عليه السلام ) گفتند: چه كسى تو را ادب كرد حضرت فرمود: ما اءدبنى احد، رايت قبح الجهل فجانبته (44) نيز اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرمود: كفاك مؤ دبا لنفسك تجنب ما كرهته من غيرك (45)
لقمان را گفتند: ادب از كه آموختى ؟ گفت : از بى ادبان ؛ هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمدى از فعل آن پرهيز كردمى .(46) مثلا بايد كم حرفى را از پر حرفان و بيهوده گويان الهام گرفت ، بزرگوارى و كرامت نفس را از زشتى كار تنگ نظران و خسيس طبعان فرا گرفت . هيچ كس زشتى و بدى را دوست ندارد. اگر از زشتيهاى ديگران ، آموختيم كه به خوبيها روى آوريم ، استاد اخلاق ما در درون خودمان نهفته است . اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرمود: اذا رايت فى غيرك خلقا ذميما فتجنب من نفسك امثاله (47)
ب ) بالا بردن علم و آگاهى .
ادب از فهم سرشار و ادراك حقايق نشات مى گيرد و بى ادبى از جهل و نادانى . اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرمود: اذا زاد علم الرجل زاد اءدبه (48)
ج ) همنشينى با عالمان و خوبان .
حضرت على (عليه السلام ) فرمود: جالس العلماء يزدد علمك و يحسن ادبك و تزك نفسك (49) جالس الحلماء تزدد حلما(50) جالس الابرار، فانك ان فعلت خيرا حمدوك ، و ان اخطات لم يعنفوك (51) مجالسه الحكماء حياه العقول ، و شفاء النفوس (52)
همنشينى با صالحان تاثير شگفتى در تهذيب نفس و تحصيل تقوا دارد. امام سجاد (عليه السلام ) فرمود: مجالس الصالحين داعيه الى الصلاح (53)
اصحاب حضرت عيسى (عليه السلام ) از او پرسيدند: اى روح الله ، با چه كسى همنشين شويم ؟ فرمود: من يذكركم الله رويته و يزيد فى عملكم منطقه و يرغبكم فى الاخره عمله (54)
متقابلا همنشينى با هواپرستان اثر سوء دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:28 توسط بنده خدا
|
امام زمان ارواحنافداه خطاب به سيدالشهداعليه السلام